تاریخچه و داستان بازی ها

داستان کامل God of War Fallen God

کریتوس پس از پا در آوردن زئوس پدرش ، نا امید کردن آتینا خواهرش و پخش کردن امید در یونان ، از مکانی که قرار بود محل مرگش باشد بلند شده و متوجه می‌شود هیچ گاه نمی‌تواند خودش را بکشد. ایزدان او را نفرین کرده‌اند ؛ نفرینی ابدی ، نفرینی که به نظر می رسد تا ابد همراهش خواهد بود. خدای جنگ به بالای المپ رفته و فریاد می‌زند “: اگر قرار است در این نفرین ابدی گرفتار بمانم حداقل از شر تو باید خلاص شوم. لعنت به تو.

برای تماشای داستان در یوتوب کلیک کنید

کریتوس دو شمشیرش ، دو شمشیری که به مانند او نفرین شده هستند را به پایین پرتاب می‌کند.

خدای جنگ حتی از مردن هم محروم شده و حالا که انتقامش را از المپ نشینان گرفته دلیلی برای حیاتش نمی بیند. حالا همراهان او تاریکی ، سکوت و تنهایی هستند. کریتوس روی صخره دراز می‌کشد اما ناگهان بلیدز آو کی آس را می بیند که نزد او بازگشتند.

کریتوس به خود می گوید : نفرینم مرا تعقیب می‌کند اما نوبتش رسیده که از دست آن خلاص شوم. من تنهایی که به دنبالش را هستم را بدست می آورم.

ایزد جنگ به دریا زده تا شاید با پرتاب دو شمشیرش جهنمی‌اش از این کابوس خلاص شود. سپس به خشکی می رسد و شروع می‌کند به گشت و گذاری بی هدف. گشت و گذاری که بی پایان به نظر می رسد. روزها می گذرد و کریتوس همچنان در حال حرکت است. بالاخره بازمی ایستد تا پس از گذر شب و روزهایی که حسابش از دست او در رفته اند کمی استراحت کند. ولی این شمشیرها ، این نفرین او را رها نمی کنند. خدای جنگ عصبی می شود ، فریاد می زند : دیگر بس است ، مرا تنها بگذارید. سپس شمشیرهایش را با تمام قدرت به نقطه ای نامشخص پرتاب می کند. او نمی‌داند دلیل بازگشت شمشیرها چیست ؟ چرا بلیدز آو کی آس پس از کشتن زئوس مدام پیش او بازمی گردد ؟

کریتوس متوجه می شود در سرزمینی دور از یونان محل تولدش حضور دارد. او انسان‌ها را می بیند که با دیدن او حسابی ترسیده اند. ایزد جنگ از خودش می پرسد : آن‌ها برای چه می‌ترسند. در این فکر است که ناگهان صدایی ناآشنا جوابش را می‌دهد : چون آن‌ها داستان تو را شنیده‌اند. چرا نباید از حضور شبح اسپارتا در بینشان نترسند ؟

صدایی که به او پاسخ می‌دهد متعلق به مردی با موهای سفید و چشمانی ابی است. او ادامه می دهد : اما آن‌ها نمی دانند سرنوشت برای تو در اینجا ، در مصر ،سرزمین فرعون ها چه خوابی دیده است

کریتوس می گوید : مرا تنها بگذار پیرمرد. من علاقه ای به مزخرفاتی که در مورد من و سرنوشت می گویی ندارم.

پیرمرد ولی در جواب شبح اسپارتا می گوید : ولی مگر همین سرنوشت تو را به اینجا نکشانده

کریتوس عصبی شده و پیرمرد را هل می دهد : به تو گفتم مرا تنها بگذار

پیرمرد که روی زمین افتاده در پاسخ به کریتوس می گوید : سرنوشت از قبل نوشته شده است و هیچ مرد یا ایزدی توانایی متوقف کردن آن را ندارد.

کریتوس باز هم به پیرمرد می گوید که مزخرفاتش را برای خودش نگه دارد ولی او دست بردار نیست : مهم نیست چه قدر سریع حرکت می کنی  زیرا حتی تو هم نمی توانی از سرنوشتت فرار کنی خدای جنگ.

کریتوس اعتنایی نمی کند و به حرکتش ادامه می دهد. روزها به هفته ها تبدیل می شوند ، هفته ها به ماه ها ولی کریتوس همچنان به حرکتش ادامه می دهد بدون اینکه لحظه ای بخوابد. او به صحرایی بی آب و علف می رسد. حسابی خسته است اما به حرکتش ادامه می دهد تا اینکه به چشمه ابی می رسد.

خسته به نظر می رسی کریتوس

خدای جنگ اطرافش را نگاه می کند

زمانش نرسیده که از فرار دست برداری و سرنوشت را قبول کنی ؟

کریتوس باورش نمی شود چون یک میمون در حال حرف زدن با اوست. نمی داند ایا به خاطر گرمای سوزان مصر است یا اینکه واقعا دارد عقلش را از دست می دهد.

میمون ادامه می دهد : هر چیزی هدفی دارد ، از کوچک ترین موجودات تا قدرتمندترین ایزدان.

کریتوس نا امیدانه به حرکتش ادامه می دهد. حالا ماه ها از زمان آخرین خوابش می گذرد. شبانگاه کریتوس کنار آتشی نشسته و سعی می کند تا نخوابد. همه تلاشش را می کند ولی بی فایده است و برای لحظه ای به خواب فرو می رود. ناگهان از خواب می پرد و متوجه می شود راهی برای فرار از گذشته اش نیست. بلیدز او کی اس باز هم روبریش ظاهر می شوند.

کریتوس خشمگین می‌شود با خود می گوید اگر نفرینی وجود نداشت شمشیرها را در قلبش فرو می‌کرد تا این عذاب ابدی تمام شود ؛ کاری که پس از کشتن زئوس هم انجام داد اما فایده‌ای نداشت و باز هم به زندگی بازگشت.

شبح اسپارتا فریاد می‌کشد : تو چه قدرتی داری که مدام به سمت من بازمی‌گردی ؟ این غذاب کی به انتها می‌رسد ؟

خدای جنگ بازهم بی هدف به فرار کردن از سرنوشتش ادامه می‌دهد ، در گرمای روز و سرمای شب. او می‌داند که نخوابیدن باعث بیشتر و بیشتر شدن رنجش می‌شود اما به راهش ادامه می‌دهد.

کریتوس به مکانی سرسبز می‌رسد که ناگهان پرنده‌ای به او می‌گوید : مقاوت در مقابل سرنوشت کاری احمقانه است.

ایزد جنگ که تمام خدایان المپ را نابود کرد بود حالا به وضعیتی افتاده که ملتمسانه از پرنده می‌پرسد : عذاب من چه زمانی به پایان می رسد ؟

پرنده به کریتوس می‌گوید : سرنوشت همان مقصدی است که تو به آن رسیده‌ای ، مهم نیست به چه سمتی رهسپار شوی زیرا در پایان می فهمی دقیقا به همان جایی که تعلق داشتی حضور داری.

خستگی و رنج کریتوس را در بر می گیرند.

شبح اسپارتا فریاد می‌زند : چه کسی مرا به اینجا آورده ؟ خودت را نشان بده

ناگهان صدایی آشنا به گوش کریتوس می رسد : تو این مسیر طولانی را آمدی تا دوباره به جایی بودی برگردی.

صدای متعلق به آتناست.

زمانش فرا رسیده به خانه برگردی و سرنوشتت را قبول کنی کریتوس.

کریتوس به خواهرش می گوید : باید می دانستم آتنا همه اینها زیر سر توست. اعتراف کن تو دلیل اینی که شمشیرها مدام به سمت من بازمی گردند.

آتنا در جواب می گوید : می دانی که کار من و تو به اتمام نرسیده ؛ تو باید سرنوشتت را قبول کرده و هدفت را برآورده کنی

لعنت به تو و لعنت به سرنوشت. آیا این برایت کافی نیست که پس از دستت دادن هر چیزی که می شناختم و هر کسی که دوستش داشتم مجبور شدم دور زمین راه بروم. چرا نمی توانی مرا رها کنی ؟

آتنا : به خانه برگرد کریتوس و هدفت را برآورده کن

کریتوس از خواب می پرد و همانطور که انتظارش را دارد ، بلیدز او کی اس را می بیند که جلوی راهش سبز شده است. منظور آتنا از بازگشت به خانه چه بود ؟ چرا باید به یونان بازمی‌گشت ؟ این کابوس چه زمانی به پایان می‌رسد ؟

ناگهان پیرمرد ناشناس دوباره جلوی او ظاهر شده و می گوید : آیا در رویاهایت جواب سوالاتت را پیدا کردی شبح اسپارتا

خدای جنگ در پاسخ می گوید : تنها چیزی که فهمیدم این بود که من نفرین شده ام و این جهنم شخصی من است.

پیرمرد ولی به کریتوس می گوید : در سرنوشتت مقدر شده که به زودی نوبتت می شود و تو باید شمشیرهایت را در دست بگیری و برای نبردی که در راه است آماده شوی.

کریتوس که همچنان خشمگین است می گوید : لعنت به شمشیرها ، لعنت به هر چیزی که مقدر شده و لعنت به تو پیرمرد.

شبح اسپارتا شمشیرهایش را بار دیگر با خشونت پرتاب کرده و دوباره شروع به راه رفتن می کند و در ادامه دو گرگ به دنبالش راه می افتند.

ناگهان کریتوس متوجه می شود که تمام مدت دور خودش دور زده است و بار دیگر در مصر است.

او می گوید : این همان روستایی نیست که مردمانش از من می ترسیدند و هنوز هم از شدت ترس به خود می لرزدند.

ناگهان کریتوس متوجه می شود که اصلا حواس روستاییان به او نیست. با خودش می پرسد پس آن ها از چه می ترسندد؟

ناگهان روستاییان متوجه کریتوس می شوند و دور او حلقه می زنند : لطفا به کمک کن ؛ تو به موقع آمدی ؛ ما را نجات بده

کریتوس که اصلا متوجه نمی شود از آن ها می پرسد که چه اتفاقی در حال رخ دادن است.

روستاییان از کریتوس می خواهند تا هیولایی را برای آن ها بکشد : هیولای هرج  و مرج

یکی از روستاییان به کریتوس می گوید : این هیولاها لحظاتی پیش سر و کله اش از رودخانه پیدا شد و تو به موقع رسیدی. ما دعا کردیم و از ایزدان خواستیم تا به کمک کنند و حالا تو اینجایی

کریتوس که پاک گیچ شده می گوید : از خدایان خواستی تا از شر هیولا نجاتتان دهد در حالی که خود این خدایان و ایزدان هیولا هستند و هیولاها هم به دعاها پاسخ نمی دهند.

سرو کله پیرمرد دوباره پیدا شده و می گوید : شاید تو جواب دعاهای آن ها هستی.

کریتوس : باز هم تو

پیرمرد پاسخ می دهد : این راه طولانی تو به جایی فرستاد که در آن به تو نیاز دارند و این را در سرنوشت نوشته اند.

روستاییان به التماس می افتند اما کریتوس عصبی می شود و ان ها را از خود دور می کند : مرا تنها بگذارید یا اینکه بسیاری از شما را می کشم

پیرمرد می گوید : صبر کن کریتوس این روستاییان محقر هم تراز خشم تو نیستند.

تو به خوبی می‌دانی که نمی‌توانی از سرنوشتت پیشی بگیری و گذشته ات همیشه همراه با تو خواهد بود.

کریتوس ولی در جواب می گوید از اینکه دیگران به او بگویند چه کار کند خسته شده است :  دیگر هیچ انسان یا ایزدی نمی‌تواند مرا مجبور به انجام دادن کاری بکند. من کسی هستم که سرنوشت خودم را کنترل می‌کنم

در همین حال هیولا باعث فرار مردم روستا می شود. پیرمرد دوباره رو به کریتوس می گوید : آیا تو واقعا می‌خواهی اجازه دهی خون اینهمه بیگناه ریخته شود تا پیشانی نوشتت کمی دیرتر به واقعیت بپیوندد ؟

نه من فقط میخواهم تنهایم بگذارند.

کریتوس ناگهان متوجه می شود هیچ کس در اطرافش نیست ، نه پیرمرد نه مردم روستا. آیا او واقعا به جنون رسیده ؟

کریتوس رو به هیولا می گوید : مرا با بدبختی هایم تنها بگذارم البته اگر تو هم خیالی نیستی

اما هیولا بیخیال کریتوس نمی شود تا ایزد جنگ با او وارد نبرد شود. طی نبردی عظیم کریتوس بدون شمشیرهایش بر هیولا غلبه می کند.

ناگهان روستاییان از راه می رسند ولی آن ها خشنود نیستند. آن ها فریاد می کشند : نه ، هیولا ، فرار کنید.

کریتوس که متوجه کارهای آن ها نمی شود می گوید : چه مرگتان است ؟ من برای شما مبارزه کردم ؛ خونم در مبارزه ریخته شد و هیولا را کشتم. چرا شماها هیچ گاه راضی نمی شوید. آیا این فداکاری برایتان کافی نبود.

ولی مردم همچنان فرار می کنند تا کریتوس بگوید : احمق ها هیولا مرده است

در همین حال پیرمرد باز هم روبروی کریتوس ظاهر می شود : اما سرنوشت تو هنوز تکمیل نشده است کریتوس ؛ هنوز هم کاری هست که باید انجام دهی

تو همانقدر که سریع ظاهر می شود همانقدر هم سریع از دیدگان ناپدید می شوی. از کجا بدانم اصلا واقعی هستی ؟

پیرمرد می گوید : چه اهمیتی دارد ؟ تو حرف های من را شنیدی و همین مهم است. تهدیدی که وجود دارد تنها چیزی است مهم است.

کریتوس که از حرف ها تکراری پیرمرد عصبی شده جواب او را به تندی می دهد ولی پیرمرد صحنه ای ترسناک به کریتوس نشان می دهد. موجودی عظیم الجثه در حال بیرون آمدن از اب است.

پیرمرد می گوید : در سرنوشتت آمده که این هیولاهای بزرگ را از بین می بری و مردم بیگناه را نجات می دهی.

کریتوس ولی روی حرفش است. او نمی خواهد مبارزه کند و بیخیال هیولا می شود هرچند به نظر می رسد هیولا بیخیال کریتوس نمی شود. او حالا روبروی شبح اسپارتاست.

کریتوس که می داند راه فراری ندارد به هیولا هشدار می دهد ولی به محض سرشاخ شدن با او متوجه می شود این هیولاها با کسی شوخی ندارد حتی با خدای جنگ. ضربه کریتوس به او هیچ اسیبی نمی رساند در مقابل هیولا ضربه ای سهمگین به کریتوس زده تا او  به فرسخ ها دورتر پرتاب شود.

ناگهان کریتوس در توهمی دیگر خود را می یابد آن هم مقابل آتنا و پرنده ناشناس

آتنا می گوید : تو به اندازه کافی از سرنوشتت فرار کردی کریتوس. تو باید به هدفت عمل کنی و سرنوشتت را با آغوش باز بپذیری.

پس از حرف های اتنا بلیدز او کی اس روبرویش ظاهر می شود. کریتوس در آستانه جنون است. با خود می گوید پس این نفرین کی به اتمام می رسد ؟ آیا من هیچ گاه از شرشان خلاص می شوم ؟

اتنا ولی می گوید : آن چیزی که تو به عنوان عذاب می بینی در حقیقت بزرگترین هدفت در زندگی است و تو نمی توانی به سرنوشتت پشت کنی کریتوس.

پرنده می گوید سرنوشت از مدت ها پیش نوشته شده و وقتی کاری برایت مقدر شده چرا بی جهت به تاخیر می اندازی. اتنا در تایید سخنانش می گوید که می دانست کریتوس به ادله گوش خواهد داد.

هر چند در کمیک این موضوع مشخص نشده اما در اینجا کاملا مشخص است که پیرمرد ، میمون و پرنده هر سه یک فرد هستند ، تات  یا همان فاروق. یکی از نخستین ایزدان مصری که عموما با سر لک لک در داستان های اساطیری ظاهر شده است. در بعضی مواقع هم او به شکل بابون که یک نوع میمون دم کوتاه است ظاهر شده. بر این اساس مشخصا پیرمردی که از سرنوشت با کریتوس صحبت می کند همان تات است که از کریتوس میخواهد سرنوشتش را جامه عمل بپوشاند.

کریتوس باز هم دشنام می دهد هم به خواهرش هم به پرنده و هم به خودش اما در نهایت راضی می شود که بلیدز او کی اس را در دست می گیرد و به نبرد هیولا می رود. پس از نبردی بزرگ کریتوس بر حریفش غلبه می کند اما پیروزی برایش پشیزی ارزش ندارد.

شبح اسپارتا به خود می گوید : تنها چیزی که از من باقی مانده خشم است. خشمی که نفرین من است ؛ آن هم در جهانی که همانند زندان است و از آن فراری نیست.

خدای جنگ از هوش می رود و پیرمرد برای اخرین در افکارش ظاهر می شود : تو هدفت را در اینجا به انجام رساندی. امیدوارم موفق باشی چون مسیری که در پیش داری تو را از این مکان دور خواهد کرد.

کریتوس که در غذابی ذهنی گرفتار شده بی هدف به مسیرش ادامه می دهد.

مطالب پیشنهادی:

نوشته های مشابه

‫12 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

دکمه بازگشت به بالا